..تو سهم من نبودی و به قصه ها سپردمت..
در كتاب تاريخ می نوشتند: اردشير دراز چيز به هندوستان لشكر كشی كرد و چيز اجانب را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار می گفتند: لامصب چيز ما نمك نداره! به هر كسی خوبی كرديم جوابش بدی بود! از قديم می گفتند با هر چيز بدی با همون چيز پس می گيری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد: پسرم هيچوقت پيش مردم چيزتو دراز نكن! ..... توی بيمارستانها آدمهايی رو می ديديم كه چيزشون توی تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چيز مصنوعی استفاده كنند! ..... دزدهای مسلح موقع زدن بانك می گفتند: چيزها بالا! چيزهاتون رو بذارين پشت سرتون! اگه كسی چيزش به زنگ خطر بخوره چيزشو می شكنيم! و رييس بانك به پليس می گفت: چيزم به دامنتون! دزدها رو بگيرين! و پليسها هم چيز از پا درازتر از ماموريت بر می گشتند! .......هر روز در اخبار می شنيديم كه: اينبار چيز استكبار جهانی از آستين فلانی بيرون آمده! نظر يادت نشه خوشگلممممممم پسري يه دختري رو دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد . اما به دخترک در مورد عشقش چيزي نگفت ، هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يه سي دي ميخريد فقط به خاطر صحبت کردن با اون ... بعد از يک ماه پسره مرد سرم را روي شانه هايت ميگذارم تا همه بدانند همه چيز زير سر من است... دلتنگــی همیشـه از نـدیــدن نیسـت لحظــ های دیـــدار با همـﮥ زیباییهایـش گــاه پــر از دلتنـگـــیـست
بـا تــو دیــروز تا کجا رفتم تـا خــدا وآن سوی صحـرای خــدا رفتم مـن نمی گویم ملایک بـال در بـالم شنا کردند مـن نمی گویم که بــاران طلا آمد بـا تــو لیک ای عطـر سـبز سایه پرورده ای پـری که بـاد می بردت از چمنزار حـریر پـر گـل پـرده تـا حریم سایـه های سـبز تـا بهـار سـبزه های عطـر تـا دیاری که غریبهـاش میآمد به چشـم آشنا رفتم پـا به پـای تو که میبردی مـرا بـا خویش
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!! و ای کاش می دیدی قلب را که فقط برای تو می تپد ... ! آن شب شب نحسی بود ... اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی چشمهایم را می شستی نگاهت را تا ابد بر من می دوختی هرگز قلبم را نمی شکستی لحظه ای مرا نمی آزردی همه چیز را فدایم می کردی گفتم : میری؟ دستشو زیره چونم گذاشتو سرمو بالا آورد ولی شب شده.تاريكي شب رنگ روزگار منه هميشه از تو نوشتن.هرشب و هرشب كار منه .............................................. فكر ميكردم تو همدردي! ولي نه! تو هم دردي..! ........................................... نشسته ام! كجا! كنارهمان چاهي كه تو برايم كندي... عمق نامردي ات را اندازه مي گيرم!!! ........................................ وقتي عشقت تنهات گذاشت نگران خودت نباش كه بعد از اون چيكاركني؟ شرمنده دلت باش كه بهت اعتماد كرد...... ...................................... سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني. اما قلب توست گه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي مي ماند ...................................... چه زيبا گفتم دوست دارم!چه صادقانه..پذيرفتي!چه ابلهانه..باتو خوش بودم! چه كودكانه..همه چيزم شدي!چه زود..به خاطر يك كلمه تركم كردي! چه ناجوانمردانه..نيازمندت شدم!چه حقيرانه..واژه غريب خداحافظي به من امد!چه بيرحمانه..من سوختم! ....................................... دو نفر كه همديگرو خيلي دوست داشتند و يك لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند با خوندن يك جمله معرف از هم جدا مي شوند تا همديگر را امتحان كنند و هركدام در انتظار ديگري همديگر را نمي ديدند.! چون هردو به صورت اتفاقي به جمله ويليام شكسپير برخوردند: عشقت را رها كن.اگه خودش برگشت.مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده. .......................................... به تو سپرده بودمش به هزار و يك اميد و امروز براي هزار و يكمين بار.دلم را ميبرم تا شكستگي اش را گچ بگيرم! ........................................... ازش پرسيدم چقدر دوسم داري؟ گفت به اندازه شكوفه هاي بهاري و چه راست مي گفت! چون شكوفه هاي بهاري مهمون دو روز بودن!! ........................................ روي تخته سنگي نوشته بود اگر جواني عاشق شد چه كاركند؟ من هم زير ان نوشتم:بايد صبر كند. براي بار دوم كه از انجا گذر كردم زير نوشته من كسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ من هم نوشتم:بميرد بهتر است... براي بار سوم كه از انجا گذر كردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... ************************** ********************* سلامتيه اون پسري که... ..
وقتی که دیر رسیدم و با دیگری دیدمت فهمیدم که گاهی هرگز نرسیدن بهتر است از دیر رسیدن . . تجربه نشون داده وقتی با دوستت دعوات میشه تازه میفهمی چقدر از اسرار زندگیت با خبر بوده !
روزهايي كه بي تو ميگذرد گرچه با ياد توست ثانيه هايش اما ارزو ميكند دلم اي كاش در كنار تو ميگذشت تو صداي پايت را به خاطر نمي اوري چون هميشه همراهت است ولي من ان را به خاطر دارم چون تو همراه من نيستي و صداي پايت بر دلم نشسته است(بيژن جلالي) تو ميگفتي زماني دور يا نزديك فريب زندگي مرا از تو تو را ازمن جدا خواهد كرد ومن باور نميكردم تو ميگفتي جهان چهره ي افسرده هم دارد/جهان تنها گرماي محبت نيست... تو ميگفتي و من در گوش تو افسانه مي خواندم و افسوس اكنون هر يك جدا از هم راهي پيش رو داريم و من تنهاي تنها بارها از خويش ميپرسم چه مي كني؟وچه خواهي كرد؟؟ من پرواز را بهانه ي رفتن كردم و تو قفس را بهانه ي دوست داشتن بوسه را همپاي رفتنم نثارت كردم وتو زنجير اسارت اشك را اكنون امده ام در قفسي سرد و چشمه ي اشكي كه خشكيده من آمدم اما خيلي دير خيلي ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم مي گذارم وسرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مي نوازم تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند....... وباز تو را به ياد قلب سوخته ام بندازد..... گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از ان به اسمان ها پيوستي و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد ...... و باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم........ همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!...گفتم:می دونم! به تـابــــ های پـارکـــ کـه رسیـدیـمــ ... پر پر میکنم گلبرگ های گل رز را و میشمارم
یه دخترخوب وقتی کسیرودوست داره به حرفاش گوش میده تاطرفش مجبورنشه بادروغ و...بپیچوندش./البته نه هرحرفی ها... همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم ... یه يک شکلات شروع شد گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد گفت مرا دوست داری؟ یه موقع فکر میکردم هرکی میگه دوست دارم راست میگه حقیقت داره یا خوابه ؛که دستات توی دستاشه محاله ؛ اون نمی تونه مث من عاشقت باشه باهاش خوشبخت و آرومی !؟ سرت رو شونه ی اونه ..؟ یه روزی مال من بودی ؛ ولی اینو نمیدونه! نمیدونه که دست تو؛ توی دست منم بوده! بهش بگو که آغوشت یه وقت جای منم بوده! بگو چی بین ما بوده .. سر عشقت چی آوردی؟ اونم حرفاتو باور کرد واسه اونم قسم خوردی منو یادت میاد یا نه ؟ همون که عاشقش بودی ! چقد راحت یکی دیگه؛ جامو پِِــــــُر کرد به این زودی..! انكه رفت به حرمت انچه با خود برد/حق بازگشت ندارد تو كه رفتنت مردانه بود/لااقل مرد باش و برنگرد...
لعنت به ساعت هايي كه جلو مي روند/خواب مي مانند/كوك نمي شوندويا از رفتن خسته مي شوند.. لعنت بر ثانيه هايي كه نفرين شده اند/لعنت بر ثانيه هايي كه دلم بدجور برايت تنگ مي شوند لعنت بر ثانيه هايي كه دلم هزار بار از نگراني مي ميرد اين بلاها از وقتي به سرم امد كه گفتي: منتظرم باش بر ميگردم... دوره دوره ي ادم هايي است كه همخواب مي شوند ولي هرگز خواب يكديگر را نمي بينند... ديشب كه باران امد مي خواستم سراغت را بگيرم اما خوب مي دانستم اگر اينبار هم پيدايت كنم زير چتر ديگراني... چه خوش خیال است ، فاصله را میگویم ، به خیالش تو را از من دور کرده ، نمیداند جای تو امن است ، اینجا در میان دل من رفتی خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم یاد من باش تا بتونم، همیشه برات بخونم بی تو وعطر تن تو، یه چراغ نیمه جونم آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم آیا هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند ؟ آخ کــــه ایــــن عکـــس پیـــر نمیشـــود گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم دنیا رو خیلی کوچیک می بینم که بخوام بگم یه دنیا دوست دارم ! ................... خستگی من از رودها نیست ، خستگی من از ماهی هایی است که به زیبایی دریاها نمی اندیشند ، پس ای دوست زیبانگر باش ...................... کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم یه لبخنده. یه دنیا لبخند برای تو .................. دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند ، و بعضی ها که لیاقت دیدنتو ندارند ، غرق شوند ............... آموختم که با پول میشه ساعت خرید ولی زمان نه ، میتوان مقام خرید ولی احترام نه ، میشود کتاب خرید ولی دانش نه ، میتوان دارو خرید ولی سلامتی نه و بالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه! ............... یادت باشه …یادت باشه… یادت باشه !!! و بالاخره یادت باشه که …!!! دل تخته ســـــــــــیاه نیست که هر کی اومد روش بنویسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد .................... دنیا رو خیلی کوچیک می بینم که بخوام بگم یه دنیا دوست دارم ! ................... خستگی من از رودها نیست ، خستگی من از ماهی هایی است که به زیبایی دریاها نمی اندیشند ، پس ای دوست زیبانگر باش ...................... کوتاهترین فاصله برای گفتن دوستت دارم یه لبخنده. یه دنیا لبخند برای تو .................. دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند ،
و بعضی ها که لیاقت دیدنتو ندارند ، غرق شوند طرف زنش حامله نمیشه از خونه میندازتش بیرون میگه تا وقتی حامله نشدی برنگرد!! .........................
سخت ترین لحظه ی زندگی اون لحظه ای است که بدونی واسه کسی که دوستش داشتی یه تجربه بودی. ....................... هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن شیشه میشکنه یک نفرمیپرسد چراشیشه شکست؟ مادرمیگوید شایداین رفع بلاست یک نفرزمزمه کرد بادسردوحشی مثل یک کودک شیطان امد شیشه پنجره رازودشکست کاش امشب که دلم مثل ان شیشه مغرورشکست عابری خنده کنان می امد تکه ای از ان رابرمیداشت مرحمی بردل تنگم میشد اما امشب دیدم هیچکس هیچ نگفت غصه ام رانشنید ازخودم میپرسم ایاارزش قلب من ازشیشه پنجره کمتراست؟ دل من سخت شکست وهیچکس هیچ نگفت ونپرسیدچرا؟ پیس پیس پیسسسسسس فیش فیش فیشتتتتتتت ( برقراری ارتباط جنس نر با ماده در ایران ! ) ....................... اس ام اس بازی بین دو عاشق، دختره این پیامک رو میفرسته: عشق من اگر الان خوابی، رویاهاتو برام بفرست اگر داری میخندی، لبخندت رو برام بفرست و اگر در حال گریه ای، برایم اشکهایت را ارسال کن پسره جواب میده: من الان توالتم. چی برات بفرستم !؟!؟!؟ .................. به غضنفر میگن اگه همسر آیندت رو پیدا کنی چیکار میکنی ؟ میگه : یه چَک میزنم تو گوشش میگم تا حالا کجا بودی؟!
به شانه ام زدی برهنه ات ميكنند تا بهتر تو را بشكنند فرقی نداره ، چه زن باشی چه مرد قلبمو عصب كشی كردم يه روز فكر ميكردم اگه اونو با غريبه ای ببينم اگه يه روز حس كردی تو يه زمان هر كه با احساس باشد خودت باش دوست داشتن از عشق برتر است ديگر هيچ زمينی را به اميد مترسك زير كشت نخواهم برد من از نگاه كلاغی كه رفت فهميدم در نگاهت همه ی مهربانی هاست فريادی كه بودن را تجربه می كند هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند چشم هايت وقتي دروغ مي گويي زيباتر مي شوند اگر مي هواهي زيباترين باشي هميشه به من بگو دوست دارم... مرا به ذهنت , نه به دلت بسپار من در گم شدن در جاهاي شلوغ ميترسم نمي خواهم برگردي اين را به همه گفته ام حتي به تو به خودم اما نمي دانم چراهنوز براي امدنت فال ميگيرم اي روزها ارامم!! انقدر كه از پريدن پرنده اي غافل و در هيچ خياباني گم نميشوم اين روزها اسانتر از ياد مي روم اسان تر فراموش مي كنند مي دانم اما شكايتي ندارم... اين روزها ارامم انقدر ارام كه به جنون چندين ساله ام شك كرده ام مي ترسم نكنه مرده باشم و خودم هم ندانم... چگونه تورا ارزو كنم در حاليكه در حسرت ارزو بودنم مي سوزم... دلم يك غريبه مي خواهد بيايد بنشيند فقط سكوت كند و من هي حرف بزنم و بزنم و بزنم تا كمي كم شود اين همه بار... بعد بلند شود برود انگار نه انگار!...!!...! روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
توی كتاب علوم می نوشتند: چيز خيلی مفيد است! با چيز می توان اجسام را بلند كرد! بعضی از چيزها مو دارند و برخی ديگر بی مو هستند! ولی كف چيز مو ندارد! هيچوقت چيز خود را توی سوراخ نكنيد! چون ممكن است جانوران نوك چيزتان را گاز بگيرند! هميشه قبل از غذا چيز خود را با آب و صابون بشوييد! هيچوقت با چيز كثيف غذا نخوريد! ..... خانمها هميشه دوست دارند به چيز خود لاك و كرم بمالند! اين عمل براى محافظت از چيز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چيزش را روی بخاری يا زير بغل می گيرد!
و پسر جوانی در دفترچه ى خاطراتش می نوشت: اون روز من با دختر خانمی آشنا شدم... او چيزش رو دراز كرد و من چيزش رو گرفتم و كمی فشار دادم! چه چيز گرم و لطيفی داشت! از خجالت چيزش خيس شد! و دوستی ما از همون روز شروع شد! ديروز بازم اونو توی اتوبوس ديدم... چيزم رو به ميله گرفتم و رفتم جلو! از ديدن من خوشحال شد و گرم صحبت شديم... اتوبوس خيلی تند می رفت و من برای اينكه اون نيفته چيزم رو گذاشتم پشتش! از اين كار من خوشش اومد و تشكر كرد... اون دو ايستگاه بعد پياده شد و من چيزم رو براش تكون دادم! امروز هم توی كافه تريا قرار داشتيم... رفتيم و سر يه ميز نشستيم... فضای اونجا خيلی تيره و تار بود... من چيزمو گذاشتم روی چيزش و گفتم: چقدر چيز شما كوچيك و نرمه! اون هم گفت: چيز شما بزرگ و داغه! بعد از نوشيدن قهوه بيرون اومديم... چيزامون توی چيز همديگه توی خيابون راه می رفتيم و مردم هم ما رو نگاه می كردند! اونو به خونه شون رسوندم و دوباره چيزمو گرفت و من هم چيزشو فشار دادم! ازش دور شدم و از دور چیزمو واسش تکون دادم... هوا خيلی سرد بود... چيزم داشت يخ ميزد! برای همين چيزمو گذاشتم توی جيبم!
تجسم بقيه ى متن رو ميذارم به عهده ى خودتون!![]()
وقتي دخترک خونه ي اون رو پيدا کرد و ازش خبر گرفت مادر پسره گفت مرده و دخترک رو برد تو اتاق پسره ، دختره ديد که هيچ کدوم از سي دي ها باز نشده
دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد....... ميدوني چرا گريه ميکرد ؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه ي سي دي ميگذاشت و به پسره ميداد 

![]()
![]()


![]()

پشت ابرهای سیاه اسمان پنهان می کنم.
آنجا که جز خدای خود هیچکس را نمی یابم
پس بدان...
هر زمان که باران میبارد دل من برایت تنگ است
عشق زیر باران ایستادن
و با هم خیس شدن نیست
عشق آن است که یکی چتر شود
و او هیچ وقت نفهمد که
چرا خیس نشد؟![]()

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...
آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...
به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...
بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟
گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...
و می گریست ...
بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...
ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...
بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...
نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :
" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "
به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...
پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...
داخل کوچه را نگاهی کرد ...
سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...
پنجره را باز کرد ...
با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...
پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...
و وداع کرد ...
صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...
نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...
و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...
صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...
پسر را نیافت ...
ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...
تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...
و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :
" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "
زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....![]()
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .![]()
گفت : آره
گفتم : منم بیام؟
گفت : جایی که من میرم جای دو نفره نه سه نفر
گفتم : برمی گردی؟
فقط خندید.
اشک توی چشمام حلقه زد
سرمو پایین انداختم
گفت : میری؟
گفتم : آره
گفت : منم بیام؟
گفتم : جایی که میرم جایه یه نفره نه دو نفر
گفت : برمیگردی؟
گفتم : جایی که میرم راه برگشت نداره
من رفتم اونم رفت
اون مدتهاست که برگشته
وبا اشک چشماش
خاک مزارمو شست وشو میده…
![]()
![]()
![]()
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...![]()


![]()
گفتن:این یعنی دوستت ندارهااااا!...گفتم: می دونم!
گفتن:خره یه روز میذاره میرها تنها میشی !...گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی؟...
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم

تـو گفتـی: اولـــــ منــــــ
من هـمــ کـه روی حـرفـــِـ تـو حـرفــــ نمـی زدمـــ؛ گفتـمــ بـاشـه ...
نشستـــــ ...
منــــ هـمــ هـُلشــــ دادمــــ
... حـالا نـوبتــــِـ منـــــ شـده بـود...
گفتــــ: بشین
نشستـمــ و زنجیــرهـا را محکـمــ گـرفتـمــ
آرامــ گفتـمـ: هـُل بـده دیگـه ...
بـرگشتـمــ ...
دیـدمــ کـه رفتـه استــــ !
دوستم دارد
دوستم ندارد
...
دوستم دارد
دوستم ندارد
.
.
.
.
میخواهم همه گلهای رز دنیا را پر پر کنم
ولی هیچوقت به جواب واقعی نرسم
گاهی معلق بودن هم حس خوبی دارد
یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمی گه
یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه
یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمی کنه
یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمی کشه
یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش باباشو انقدر تو خرج نمی اندازه
یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه
یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه
یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه
دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی - کبری= شانی)
یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟ 
![]()
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون هم رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟







به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودو و خداحافظی کردم،روزی دیگر که او رادیدم آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت
و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو...!
ماه ها گذشت ودر بستر بیماری افتاده بود
به دیدارش رفتم وکنارش نشستم و اورا نگاه کردم
و گفت:بگو دوستم داری...!میترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم،ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از خداحافظی...!!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه ی سفیدی بود
وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم
تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم...
امروز روز مرگ من است،مرگ احساسم،مرگ عاطفه هایم
امروز او می رود و مرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد.
او می رود بی آنکه بداند به حد پرستش
دوستش دارم







هرکی میگه تنها عشقمی به خاطرت هرکاری میکنم راسته
هرکی میگه فقط مال توام و فقط تورو دوست دارم راسته
هرکی میگه تا آخرش باهات هستم تنهات نمیزارم راسته
ولی حالا فهمیدم این حرفا فقط واسه دلخوشی بوده
فهمیدم هرکی میگه دوست دارم دروغه
هرکی میگه تنها عشقمی دروغه
هرکی میگه فقط مال توام دروغه
هرکی میگه تا آخرش باهاتم دروغه
میخوام از این به بعد تنهای تنها باشم
فقط میخوام یه نفرو دوست داشته باشم
کسی که واقعأ دوستم داره
کسی که هیچوقت تنهام نمیزاره و تا آخرش باهامه
**دوست دارم خداجوونم**![]()










![]()
![]()










عکســـــت را نگــــاه میکنــــم
امــــــا ، پیـــــــرم میکنــــد

«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه








![]()
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم...![]()
![]()
![]()
.jpg)
.jpg)

![]()



![]()
که تنهاييم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای ؟
تکاندن برف...
از شانه های آدم برفی
![]()
اما نترس گردوی كوچك...
آنچه سياه می شود ، روی تو نيست...
دست آنهاست !!!
![]()
وقتی تن بدهی ، دل ندهی...
فاحشه ای !!!
![]()
ديگه نه از سردی نگاهی می لرزه
و نه از گرمی آغوشی ...
![]()
شهرو به آتيش ميكشم...
اما امروز برای ديدنش حاضر نيستم
كبريت بكشم !
![]()
عاشق دو نفری...
دومی رو انتخاب كن
چون اگه واقعا عاشق اولی بودی...
به عشق دومی گرفتار نميشدی !
![]()
عاقبت خواهد شكست
اين جواب سادگيست...
![]()
كسی هم خوشش نيومد...نيومد
اينجا مجسمه سازی نيست!!!
![]()
و من هرگز خود را
تا سطح بلند ترين قله ی عشق های بلند
پائين نخواهم آورد ...
![]()
چرا كه من ديده ام يك آسمان كلاغ
باران را در كلاه مترسك ، به ريشخند گرفته اند ...
![]()
سرنوشت درختان باغ من تبر است ...
قاصدی که زندگی را خبر می دهد.
و در سکوتت همه ی صداها...![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم ![]()
| Design By : RoozGozar.com |


























